هرگونه بحث جدی در مورد حمایت ایران از لبنان باید مبتنی بر حقایق باشد، نه احساسات؛ بر اساس موازنه قدرت باشد، نه آرزوها و بر اساس تحلیل نتایج واقعی در صحنه باشد، نه تصورات از پیش تعیینشده.
اشتراک گذاری :
به گزارش حوزه بینالملل خبرگزاری تقریب؛ از زمان اعلام آتشبس و نقض مکرر آن توسط اسرائیل، سؤالی در برخی محافل لبنانی و رسانههای اجتماعی مطرح شده است: چرا ایران برای متوقف کردن تجاوز اسرائیل به لبنان مداخله نظامی و مستقیم نمیکند؟ چرا با توجه به حمایت اعلامشدهاش از مقاومت لبنان در طول دههها، درگیر رویارویی آشکار نمیشود؟
این سؤال از دیدگاه بشردوستانه و عاطفی قابل درک است. جوامعی که در معرض جنگ و ویرانی قرار دارند و با دیدن شهدا، مجروحان و خانههای ویرانشده از هم پاشیدهاند، طبیعتاً تمایل دارند به دنبال مداخله قاطع و سریع برای متوقف کردن خونریزی باشند. با این حال، درک رفتار دولتها و گروههای مسلح در جنگها معمولاً تنها از طریق احساسات حاصل نمیشود. این امر مستلزم تجزیه و تحلیل موازنه قدرت، ماهیت درگیریها و محدودیتهای ناشی از جغرافیا، سیاست و استراتژی است.
مشکل این است که بخشی از بحثهای جاری ناشی از یک فرض سادهانگارانه است که حمایت بیمعنی است، مگر اینکه به مشارکت مستقیم در جنگ تبدیل شود. اگرچه تجربه روابط بینالملل نشان میدهد که حمایت میتواند اشکال مختلفی داشته باشد:سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی، نظامی، لجستیکی و اطلاعاتی و ارزیابی آن نمیتواند مبتنی بر یک رویداد یا تصمیم واحد باشد، بلکه باید بر یک فرآیند جامع که گاهی اوقات دههها طول میکشد، استوار باشد.
به طور خاص در مورد لبنان، نیاز بیشتری به تمایز بین دو سؤال متفاوت وجود دارد: آیا ایران حمایت خود را از لبنان و مقاومت متوقف کرده است؟ و یک سؤال کاملاً متفاوت دیگر: چرا در یک رویارویی تمام عیار و مستقیم درگیر نمیشود؟ اشتباه گرفتن این دو سوال اغلب منجر به نتیجهگیریهای عجولانهای میشود که مانع درک واقعی واقعیت میشود.
در سیاست، مانند جنگ، انتخابها نه صرفاً سیاه و سفید هستند و نه موضوع مداخله کامل یا رها کردن کامل. طیف گستردهای از محاسبات پیچیده بر تصمیمات دولتها و جنبشها حاکم است، به ویژه هنگامی که کل منطقه در آستانه یک درگیری منطقهای آشکار است.
بنابراین، هرگونه بحث جدی در مورد حمایت ایران از لبنان باید مبتنی بر حقایق باشد، نه احساسات؛ بر اساس موازنه قدرت، نه آرزوها و بر اساس تجزیه و تحلیل نتایج واقعی در میدان، نه تصورات از پیش تعیین شده.
اما قبل از اظهار نظرهای قطعی مانند «ایران لبنان را رها کرده است» یا «متحدان خود را به حال خود رها کرده است»، ضروری است که تعدادی از حقایق و سؤالاتی را که اغلب در بحثهای جاری در رسانههای اجتماعی نادیده گرفته میشوند، در نظر بگیریم.
آیا حمایت محدود به مشارکت نظامی مستقیم است؟ آیا جنگهای بزرگ منطقهای از طریق واکنشهای احساسی یا محاسبات استراتژیک مدیریت میشوند؟ محدودیتهای ناشی از جغرافیا و موازنه قدرت بر طرفهای مختلف چیست؟ آیا میتوان اشکال حمایت سیاسی، نظامی و مالی انباشته شده در طول دههها را هنگام ارزیابی موقعیت یک کشور یا متحد در طول جنگ نادیده گرفت؟
این سؤالات برای تبرئه یک طرف یا محکوم کردن طرف دیگر نیست، بلکه تلاشی برای خواندن عینی وضعیت بر اساس واقعیتهایی است که به درک دقیقتر و جامعتر تصویر کمک میکند. بنابراین، میتوانیم بر چند نکته کلیدی تمرکز کنیم که برای درک ماهیت موضع ایران در مورد جنگ جاری در لبنان ضروری به نظر میرسند.
اول: حمایت و مداخله مستقیم
یکی از برجستهترین اشتباهات در بحث فعلی، سردرگمی بین مفهوم حمایت و مفهوم ورود مستقیم به جنگ است. در روابط بینالملل، حمایت صرفاً با تعداد موشکهای پرتاب شده یا جبهههای باز شده سنجیده نمیشود، بلکه با مجموع نقشهای سیاسی، نظامی، اقتصادی و لجستیکی که به تقویت توانایی متحد برای مقاومت در برابر جنگ و بهبود موقعیت مذاکرهای و میدانی آن کمک میکند، سنجیده میشود.
دوم: بازدارندگی که بسیاری نمیبینند
ممکن است برخی بپرسند: اگر اسرائیل چنین قدرت نظامی دارد، چرا از هدف قرار دادن گسترده و سیستماتیک تأسیسات و زیرساختهای حیاتی، مانند مراحل قبلی، خودداری کرده است؟ و چرا با وجود مقیاس تجاوز، محدودیتهای خاصی برای تشدید [جنگ] باقی مانده است؟
اینجا مسئله بازدارندگی نهفته است که صرفاً با حملاتی که رخ میدهد سنجیده نمیشود، بلکه با بازداشتن طرف مقابل به دلیل ترس از هزینه و عواقب آن نیز سنجیده میشود. بازدارندگی موفق همیشه در آنچه اتفاق میافتد مشهود نیست، بلکه گاهی اوقات در آنچه اتفاق نمیافتد، آشکار میشود.
سوم: جنگها نه با آرزوها، بلکه با محاسبات آغاز میشوند
در بحثهای عمومی، اغلب سؤالات به سادگی مطرح میشوند: چرا همه جبههها را باز نمیکنیم؟ چرا از همه تواناییها به طور همزمان استفاده نمیکنیم؟ چرا نبرد را به سرعت حل نمیکنیم؟
با این حال، منطق جنگ با منطق آمال و آرزوها متفاوت است. هر طرف با محاسبه هزینه، عواقب و احتمال ادامه درگیری ونه صرفاً توانایی اقدام در یک لحظه خاص، وارد هر رویارویی میشود.
از این رو، ایده «ضربه نهایی» بیشتر به سخنان عمومی نزدیک است تا واقعیتهای نظامی و سیاسی. اگر اسرائیل و آمریکا قادر به حذف قطعی و نهایی دشمنان خود بودند، مدتها پیش این کار را میکردند. به همین ترتیب، اگر محور مقاومت قادر به حل و فصل مناقشه با یک ضربه بود، این کار را نیز انجام میداد.
جنگهای طولانی معمولاً از طریق منطق انباشت، فرسایش دشمن و بهبود تدریجی شرایط سیاسی و نظامی انجام میشوند، نه از طریق یک رویارویی قطعی که همه چیز را به یکباره پایان میدهد. بنابراین، سؤال واقعی این نیست که: چرا ضربه نهایی وارد نشده است؟ بلکه این است: چه کسی در بهبود موقعیت خود و جلوگیری از دستیابی دشمن به اهداف اصلی خود موفق است؟
چهارم: جغرافیا نیز بخشی از نبرد است
بسیاری از بحثهای سیاسی یک عامل اساسی را نادیده میگیرند: ماهیت خود جبهه. جنگها صرفاً از طریق اراده انجام نمیشوند، بلکه از طریق جغرافیا، توانایی مانور و زمین و مرزهای آن نیز انجام میشوند.
در مورد لبنان، ملاحظات میدانی مربوط به باریک بودن مساحت میدان، مقیاس درگیری مستقیم و پیچیدگیهای محیط عملیاتی وجود دارد. بنابراین، تعداد نیروی انسانی موجود لزوماً به این معنی نیست که همه آن میتواند در نبرد شرکت کند.
بنابراین، میزان درگیری در نبرد را نمیتوان با تعداد جنگجویانی که از نظر تئوری میتوانند شرکت کنند، سنجید، بلکه با نیاز واقعی به آنها مطابق با خواستههای میدان نبرد سنجیده میشود. جنگ نمایش اعداد نیست، بلکه مدیریت دقیق منابع و قابلیتها است.
پنجم: حمایت با شروع جنگ آغاز نمیشود
وقتی این سؤال مطرح میشود که آیا ایران از لبنان حمایت میکند یا خیر، بخشی از مشکل در نگاه صرف به وضعیت از منظر لحظه حال نهفته است، گویی تاریخ روابط بین دو طرف با جنگ فعلی آغاز میشود.
قدرت نظامی که مقاومت امروز در اختیار دارد، در خلاء پدیدار نشده است و قابلیتهای فنی، لجستیکی و سازمانی که طی دههها جمعآوری کرده، محصول یک شرایط زودگذر نبوده است. هرگونه خوانش عینی از وضعیت فعلی، مستلزم بررسی ساختاری است که اساساً این مقاومت را قادر به پایداری و مقابله با درگیری کرده است.
در علوم سیاسی، حمایت صرفاً با آنچه در زمان جنگ ارائه میشود، سنجیده نمیشود، بلکه با آنچه قبل از جنگ ساخته شده است نیز سنجیده میشود، زیرا توانایی مقاومت در برابر رویارویی، خود نتیجه انباشت طولانی مدت حمایت، آمادگی و سرمایهگذاری سیاسی و نظامی است.
ششم: احساسات و منطق دولت
نمیتوان انکار کرد که مقداری از خشم عمومی ناشی از صحنههای درد و تلفات عظیم انسانی است. این قابل درک و طبیعی است. با این حال، مشکل زمانی بروز میکند که احساسات به تنها ابزار برای درک واقعیتهای سیاسی تبدیل میشود.
منطق احساسی تمایل دارد جهان را به دو دسته تقسیم کند: یا حمایت کامل و نامحدود، یا انفعال کامل. با این حال، منطق دولتها مبتنی بر محاسبات پیچیدهتری مربوط به اولویتها، توازن قدرت، مدیریت ریسک و پتانسیل تشدید اوضاع است.
در این بخش اختلاف بین آنچه مردم در یک لحظه شور و هیجان احساسی میخواهند و آنچه نهادهای سیاسی و نظامی در شرایط بسیار پیچیده منطقهای و بینالمللی ممکن یا شدنی میدانند، نهفته است.
هفتم: پیوند دادن مذاکرات به آتشبس در لبنان به چه معناست؟
صرف نظر از مواضع سیاسی موافق یا مخالف ایران، نادیده گرفتن اهمیت سیاسی هرگونه تلاشی برای پیوند دادن روند مذاکرات منطقهای به سرنوشت جنگ در لبنان همچنان دشوار است.
در روابط بینالملل، مواضع صرفاً با لفاظی سنجیده نمیشوند، بلکه با کارتهایی که هر طرف روی میز مذاکره دارد و با میزان تمایل آن برای تحمل هزینههای سیاسی و دیپلماتیک حفظ آن کارتها نیز سنجیده میشوند.
از این منظر، گنجاندن پرونده لبنان در قلب هرگونه مذاکره منطقهای، چه با این رویکرد موافق باشیم و چه نباشیم، نمیتواند یک جزئیات حاشیهای تلقی شود، زیرا نشان میدهد که عرصه لبنان همچنان در محاسبات استراتژیک اصلی طرفین درگیر در این نزاع حضور دارد.
در نتیجه، لبنانیها ممکن است در ارزیابی خود از سیاستهای ایران متفاوت باشند و تفسیر آنها از ماهیت رابطه بین ایران، مقاومت و لبنان به طور کلی ممکن است متفاوت باشد. این در هر بحث سیاسی طبیعی است.
با این حال، آنچه کمتر عینی به نظر میرسد، تقلیل کل وضعیت به یک سؤال احساسی مانند این است که: چرا ایران وارد جنگ نمیشود؟شاید یک سؤال دقیقتر این باشد: محدودیتهای آنچه در این جنگ وجود دارد، چیست؟ حمایت در درگیریهای منطقهای چگونه سنجیده میشود؟ آیا حمایت محدود به ارائه قدرت آتش است یا شامل جلوگیری از شکست، تقویت تابآوری و بهبود شرایط برای رویارویی و مذاکره نیز میشود؟
میان احساسی که به دنبال موضعی فوری و قاطع است و منطق سیاست که با محاسبات پیچیده اداره میشود، نیاز به خوانشی سنجیدهتر از وضعیت همچنان وجود دارد - خوانشی که تلاش میکند، واقعیتها را آنطور که هستند درک کند، نه آنطور که ما آرزو داریم باشند.