تاریخ انتشار۲۱ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۲۷
کد مطلب : 451067

حضور خانواده های شهید معز غلامی، اسداللهی و کریمی در خبرگزاری تقریب/ حاج قاسم شهید مدافع حریم انسانیت و اسطوره ملی بود  

نشست خانواده شهدای مدافع حرم با حضور پدر شهیدان معز غلامی و اسداللهی و مادر شهید مرتضی کریمی و همچنین مشاور عالی و دستیار دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی در خبرگزاری تقریب برگزار شد.
حضور خانواده های شهید معز غلامی، اسداللهی و کریمی در خبرگزاری تقریب/ حاج قاسم شهید مدافع حریم انسانیت و اسطوره ملی بود  
در پی تلاش های خبرگزاری تقریب برای تجلیل و قدردانی از خانواده های محترم شهدای مدافع حرم، دومین نشست این خبرگزاری پیرامون همین موضوع با حضور پدر شهیدان حمیدرضا اسداللهی و حسین معز‌غلامی هچنین مادر شهید مرتضی کریمی برگزار شد؛ در ادامه مشروح گفت‌و‌گوی با خانواده بزرگوار این شهیدان با خبرگزاری تقریب را می‌خوانید:  
 

در ابتدا پدر شهید مدافع حرم حمیدرضا اسداللهی به ذکر خاطره ای ازدوران نوجوانی و جوانی این شهید بزرگوار پرداخت و گفت: حمیدرضا از دوران نوجوانی محبث های فرهنگی و تقریبی را پیگیری و در کلاس های قرآن شرکت می‌کرد، حفظ و قرائت قرآن کریم را از دوره راهنمایی شروع کرد، تا اینکه مربی قرآن شد، از آنجا که بنده خادم زوار سوریه و حج و عتبات بودم، بچه ها را تشویقشان میکردم که اگر معدلشان خوب شد آنها را به سفر زیارتی ببریم و با همین رویه بود که حمیدرضا هم از دوستداران سفرهای زیارتی شد.

حمیدرضا از سالهای ۸۵ به بعد در سفر های زیارتی‌ای که می‌رفت، دغدغه فرهنگی جمهوری اسلامی ایران را داشت اگر به عراق سفر می‌کرد با جوانان فرهنگی تماس می‌گرفت؛ بیشترین فعالیت هایش در حج بود؛ او همواره با جوانان کشورهای دیگر ارتباط می‌گرفت و جلسه می گذاشت چراکه میخواست جمهوری اسلامی و امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری را به دیگر کشور ها بشناساند.

ایشان از ده، دوازده سال پیش به صورت آتش به اختیار فعالیت‌های فرهنگی خود را شروع کرده بود و در آن زمان کارمند رسمی وزارت بهداشت بود.

در کار خود فعال بود؛ در سال ۹۰ توفیق تشرف حج را داشتیم که گفت میخواهم از وزارت بهداشت استعفا بدهم؛ زمانی که با مخالفت من به دلیل قطع حقوق و بیمه رو به رو شد خنده کرد و گفت:حقوق و بیمه مرا کسی که روزی رسان من است، می‌دهد؛ در همان زمان همسرش باردار بود به همین دلیل دوست حمیدرضا به او گفت: دو سه ماه صبر کن تا بچه به دنیا بیاید و همسرت بتواند از امکانات وزارت بهداشت و بیمه استفاده کند سپس استعفا بده که او در پاسخ گفت نمیتوانم به خاطر حفظ شغلم از اهدافم دست بکشم این بود که استعفا داد.

ارتباطش با جوانان خیلی عالی بود،وقتی شهید شد مادر عماد مغنیه گفته بود همین الان ما را برسانید، تا در مراسم بزرگداشت شهید شرکت کنم؛ آن زمان خانم های لبنانی آمدند و خانه ما  از گریه را آتش زدند، هنوز هم این ارتباط برقرار است؛ معاون فرماندار عراق از نجف آمد و از پاکستان و یمن هم خیلی ها
آمده بودند و حتی در مراسم سالگردش نیز هیاتی از یمن آمدند و شعری نیز در وصفش خواندند؛  این اواخر با جوانان اسپانیا نیز ارتباط برقرار کرده بود؛ همیشه دغدغه بزرگی برای کارهای جهادی داشت.
 

در دوره راهنمایی امداد گری را گذراند و وقتی زلزله بم آمد یک ساک کوچک برداشت و به آنجا رفت که میگفت بخاطر خدمت رسانی به مردم زلزله زده در شبانه روز ۲ساعت هم استراحت نداشتیم از آن به بعد زمینه‌ای شد برای کارهای جهادی بیشتر حمیدرضا.

او همیشه دغدغه دردمندان فقیر را داشت لذا یکی از کارهایی که در این مسیر انجام میداد این بود که اقدامات لازم برای سفر اولی ها به مشهد را هماهنگ می‌کرد.

در ادامه این نشست خانم کریمی مادر شهید بزرگوار مرتضی کریمی به بیان خاطراتی از فرزند خود پرداخت و گفت: در سال۶۰ به دنیا آمد در آن زمان پسر برادرم شهید شده بود و برادرم برای آوردن پیکرش رفته بود از آن موقع طوری فرزندم را  پرورش دادم که باید راه شهدا را در پیش بگیرد.

مرتضی در منیریه بزرگ و عضو بسیج شد، معلم ها شاکی بودند که به درس هایش نمی‌رسد؛ او در بسیج خیلی فعال بود و در مسجد با دوستانش بچه های محل جمع می‌شدند و  می‌گفتند روز عاشورا غذا درست کنید و هیأت جمع می‌کردند.

بزرگ که شد به اتفاق دوستانش هیات بزرگی برای خودشان تشکیل دادند در سن  ۱۸ یا ۱۹سالگی بود که گفتم میخواهیم برایت زن بگیریم که گفت خیلی زود است اما پدرش گفت چون مرتضی خیلی علاقه به ائمه داشت باید دختر سید برایش در نظر بگیریم،دختر  یکی از فامیل ها را از شهرستان به ما  معرفی کردند که سید بود و مرتضی از او خوشش آمد برای مراسم عروسی تاکید کرد که نمیخواهم در تالار برگزار شود و رقص و پایکوبی هم نباید در مراسم عروسی ما باشد، با اینکه منزل ما کوچک بود، مرتضی گفت بر پشت بام خانه چادری برای میهمانان آقا در نظر میگیریم و مراسم زنانه هم در منزل خودمان برگزار می کنیم، و زندگی مشترک پسرم آغاز شد.
 

آن زمان در شهرداری شاغل بود و میگفت میخواهم وارد سپاه شوم چون خیلی فعال بود ما خیلی کم میدیدیمش و بیشتر فعالیت هایش را از زبان دیگران میشنیدیم حتی یکبار که به سوریه رفته بود به ما خبر نداده بود و ما از طریق یکی از دوستانش شنیدیم؛ وقتی برگشت زیارت قبول به او گفتم و گفتم که بدون اجازه ما میروی؟ که گفت از حضرت زهرا(س) اجازه گرفته ام و الان هم که برگشته ام.

زمانی که حادثه منا اتفاق افتاد من در مکه بودم، که به من زنگ زد و گفت وسایلم آماده است و می‌خواهم به سوریه بروم اجازه می‌دهی گفتم نه، بگذار از مکه برگردم که گفت مادر
تو میتوانی فردا جواب حضرت زهرا(س) را بدهی؟ گفتم نه برو خدا به همراه شما، همه خاک پای حضرت زهرا(س) هستیم.

دو سه روز بعد و زودتر از موعدی که گفته بود به منزل آمد و گفت امروز پرواز داریم و من با آب و قرآن راهی اش کردم تا بین کوچه رفت و برگشت و گفت حلالم کن و دعایم کن به آرزویم برسم؛ گفتم تو را سپردم به حضرت زینب (س)؛ هر روز به من زنگ می‌زد، بعد از  ۱۲روز که از رفتنش می‌گذشت گفت، دو سه روزی نمی‌توانم زنگ بزنم ناراحت نباش؛ که روز بعد از آن خبر شهادت همرزمانش را آوردند؛ از دوستش پرسیدم چه خبر از آقا مرتضی؟ به شهادت رسیده؟ گفت باید صبر داشته باشی، بله به شهادت رسیده.

همان لحظه از حضرت فاطمه(س) و زینب(س)صبر خواستم و آرزو کردم که راه شهدا را ادامه دهم؛  بعد از ظهر همان روز چند تا فرمانده آمدند به منزل ما و گفتند که در عملیاتی در سوریه ۱۳نفر شهید شده اند که فقط پیکر دو نفر بازگشته است؛ چندروزی مارا سرگردان گذاشتند سپس گفتند که میتوانید  مراسم بگیرید.

یکی از همرزمانش آمد و گفت: مرتضی شب شهادتش غسل شهادت کرد و بچه ها جمع شدند و روضه حضرت رقیه (س) را خواند و نوشته ها را از روی لباسش خط زد و گفتم من میخوام گمنام بمانم و مثل امام حسین (ع) ابوالفضل عباس (ع) و یا حضرت علی اکبر (ع) شهید شوم؛ همرزمانش گفتند که مگر میشود با یک تیر آن گونه شهید شوی؟فردا که همرزمانش  به شهادت رسیدند او گریه میکرد و میگفت همه بچه ها شهید شدند چرا من نشدم؟با اینکه زخمی بود رفت تا مجروح ها را بیاورد که در بین راه ماشین آنها مورد اصابت دشمن قرار گرفته و به شهادت میرسد.

آرزویش شهادت بود؛ عکسی را آماده کرده بود که بعد از شهادتش بنر شود گفتم اینها چیست؟ من داغ زیاد دیده ام! گفت مادر باید تحمل کنی و طولی نکشید که همان عکس بنر شد!

روز مادر که شد با دیدن عکسش داشتم گریه می‌کردم و می‌گفتم هرسال با خانم و فرزندانت می‌آمدی و این روز را تبریک میگفتی، همون لحظه از حرم امام رضا (ع) خادمان با سلام و صلوات و پرچمهای امام رضا(ع) به منزل ما آمدند و مراسم باشکوهی برگزار کردند، یکی از خادمان گفت خواب دیدم جوانی روی گنبد امام رضا پرچم سبز را بالا میبرد و پرچم مشکی را پایین میاورد و وقتی که پرسیدم کیستی؟ گفت من شهید مرتضی کریمی هستم.خود آقا اجازه دادند که پرچم ها را عوض کنم بعد هم گفت پرچم سبز یعنی اینکه مادرم لباس مشکی را از تن در بیاورد؛ شهید خیلی ناراحت بود که چرا مادرم گریه میکند.

یکی از عالمان حرم را صدا کردم و تعبیر خوابم را از او خواستم که گفت:باید بروی به خانواده‌اش بگویی این بود که خدمت شما آمدیم که به شما بگوییم به خاطر امام رضا(ع) گریه نکنین و لباس های مشکی را از تن در بیاورید.از آن به بعد بود که دیگر برای مرتضی گریه نکردم و گریه هایم برای امام حسین(ع) و علی اکبرش(ع) بود؛
خوش به حال همه شهدا که انتخاب شدند؛ قدردان ملت ایران هستیم که جایگاه خاصی برای شهدا قائل هستند.

مادر این شهید بزرگوار همچنین با اشاره به رشادت های سردار سلیمانی و تسلیت به مناسبت شهادت ایشان گفت: آنقدر که برای شهادت سردار سلیمانی گریه کردم برای شهادت فرزند خودم گریه نکردم.

پدر شهید حسین معز غلامی نیز در ادامه نشست گفت:بعضی از واژه های قرآن در خصوص شهدا ما را مجاب میکند که خیلی در مقام شهادت تفکر نکنیم چون عقلمان به جایی نمی‌رسد.

حسین ما تک پسر بود، بعد از دو خواهر به دنیا آمد، عزیز کرده کل فامیل بود در مساجدی که می‌رفت خیلی عجیب به او ارادت داشتند؛ از ۶سالگی شروع کرد به ذکر آل الله کرد و در ۹سالگی حفظ قرآن را شروع کرد، تمام اوقاتش را در بسیج می‌گذراند، در رشته تکنسین اتاق عمل دانشگاه بوعلی پذیرفته شد، همزمان دعوت نامه از دانشگاه امام حسین(ع) نیز برایش آمد و گفت دلم می‌خواهد به سپاه بروم، نگران نباش، به درجات تحصیلی هم می‌رسیم، با دایی و مادرش صحبت کردیم، آنها هم نظرشان این بود که باید اول درسش را تمام کند بعد عضو سپاه شود، که بالاخره رضایت دادیم و جذب نیروی قدس شد.
 

حسین را سه بار به عراق فرستاند و در آنجا فعالیت مستشاری داشت، سه بار هم به سوریه رفت که ماموریتش بار سوم به اتمام نرسید، اوایل متوجه نمی‌شدیم که به عراق می‌رود اما سفرش به سوریه را متوجه شدیم که خیلی هم دلواپس بودیم.

یکبارکه از ماموریتش از سوریه بر می‌گشت، هواپیما بعد از سه ساعت تاخیر رسید به ما که با دسته گل به استقبالش رفته بودیم مرتب اشاره میکرد که برویم و فاصله بگیرید. وقتی به ما رسید مادرش از برخوردش خیلی ناراحت بود، که حسین چرا اینجوری رفتار کرده است؟ حسین گفت در این هواپیما ممکن است لباس شهید و یا خبر شهادت کسی را آورده باشند، چرا شما با دست گل به استقبال من آمده اید؟

او در این سفر لباس های شهید کامران را با خودش آورده بود، گفتم تو نبر! گفت خودش به من سپرده و قرار شده لباس ها را ببرم و روضه حضرت رقیه(س) را هم بخوانم؛ سری بعد میخواستم زمین گیرش کنم گفتم ازدواج کن، دیر شده ۲۰سالته، اول میخندید ولی وقتی خیلی اصرار کردم و پای حرفم ایستادم گفت چشم، گفت سه بار برم سوریه اگر برگشتم چشم ازدواج میکنم، که بار سوم به انتها نرسید و شهید شد.

در بار دوم سفرش به سوریه از طریق ارتباطاتی که با اینترنت داشتیم می‌گفت: خیالتان راحت! یک دانه تیر هم از بغل من رد نمی‌شود! اما من به خوبی میدانستم که در آنجا چه خبر است.

بار سوم که مادرش خیلی بی تابی می‌کرد، گفت: مادر نگران نباش! اگر‌ من شهید بشوم نفر اول خود شما هستید که مطلع می‌شوید، تولد ایشان روز ششم فروردین بود و قول داده بود که برای عید برمیگردد اما  قبل از آن زنگ زد و گفت که عده ای هستند که  زن و بچه دارند و بیشتر نیاز دارند
که برگردند از من هم  پرسید و من گفتم اگر مادرت قبول کرده اشکال ندارد.

در تعطیلات عید سه روز ارتباطش با ما قطع شد، دو روز قبل از شهادتش در سوریه تیر میخورد از همان کتفی که در فتنه ۸۸ هم ضربه خورده بود،کسی که تیر را درآورد گفت، با ترس و لرز، با سر نیزه تیر را در آوردیم که از حال رفت، سرم زدند و به هوش آمد، دو روز بعدش در منطقه ای بنام قمحانه حماه در سوریه به او گفتند که به عنوان فرمانده هجوم برود و نیروهایش را بچیند، در این عملیات ایذایی باید نیروها را سر در گم می‌کردند تا نقطه ای را بگیرند.
 

سردار سلیمانی می‌رود و علامت گذاری میکند، فرمانده اش میگوید با اطمینانی که به حسین داشتیم به او گفتیم برود و نیروهایش را بچیند گفتم احتمال حمله زیاد است، شما مقاومت کنید، ما خودمان را می‌رسانیم داعش حمله می‌کرد، تا منطقه را بگیرد در همین عملیات حسین  از ناحیه چشم راست تیر میخورد و به شهادت می‌رسد، چون پیکرش علامتی نداشته قاطی شهدای دیگر شده و سه روز بعد پیدا می‌شود.

در ادامه محسن مسچی مشاور عالی و دستیار ویژه دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی ضمن قدردانی از خانواده شهدا به ذکر خاطراتی از دوران جنگ پرداخت و گفت: ما همه از فرزندان انقلاب هستیم، هشتاد ماه از عمرم را در دوران جنگ سپری کرده ام، در یگان های رزم عضویت داشته و مفاهیمی چون اسارات، جراحت و دیگر مفاهیم جنگی را به خوبی می‌شناسم؛ باعث افتخار است که از شما قدردانی کنم.
 

در مورد ارزش شهدا هرچه گفته شود کم است، شهدای مدافع حرم از جمله حاج قاسم سلیمانی تنها شهید مدافع حرم نبوده است آنها مدافع همه حریم ها از جمله سیاسی، اقتصادی، ناموسی و.. هستند، حاج قاسم تنها مدافع حرم نبود ایشان مدافع حریم انسانیت بود، در سخت ترین شرایط اعتقادات خود را حفظ می‌کرد، نمونه کامل یک انسان الهی بود، یک انسان خادم به تمام معنا؛ چه گروه هایی که برای رفتن بر سر مزار ایشان صف بسته اند، چرا که او برای اعتقادات خود جنگید؛ حاج قاسم بزرگترین اسطوره ملی ما است و همه شهدای مدافع حرم هم در همین مسیر هستند.

کاری که حاج قاسم کرد در تاریخ بی بدیل بود، حاج قاسم بدون در نظر گرفتن مسائل اعتقادی همان کاری را که برای شیعیان کرد برای اهل سنت، ایزدی، مسیحی، زرتشتی و  کلیسا، کنیسه و آتشکده هم کرد.
 

 مسیحی ها، ارمنی ها و کردها هم جزو لشکر حاج قاسم بودند؛ به اعتقاد بنده همه شهدای مدافع حرم ارزش یکسانی دارند چون فکر و هدف واحدی داشتند.

ما به عنوان مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، قدردان شهدا به خصوص شهدای مدافع حرم هستیم و حضور شما در اینجا افتخاری برای خبرگزاری تقریب و مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی است؛ امیداوریم که ادامه دهنده راه این شهدا باشیم.
 

تهیه گزارش:فاطمه جباری و زهرا غلامی

انتهای پیام/
 
 
 
 
نام شما
آدرس ايميل شما