تاریخ انتشار۴ تير ۱۳۹۸ ساعت ۷:۴۳
کد مطلب : 426597

خدا قبل از شهادت فرزندم صبر این مصیبت را به من داده بود

مادر شهید: در روز شهادتش هم نوبت او نبوده که برود و باید یک سرباز می‌رفته؛ ولی به او می‌گوید تو سر پست بوده‌ای و خسته‌ای، تو بمان، من خودم می‌روم.
خدا قبل از شهادت فرزندم صبر این مصیبت را به من داده بود
به گزارش سرويس ساير رسانه ها خبرگزاری تقریب به نقل از روزنامه کیهان : اسماعیل متولد سال 57 بود و در 24 تیر 86 به شهادت رسید. شهید فرزند دوم خانواده بود، از 14 سالگی بسیجی شد و چون دوست داشت وارد سپاه شود، بعد از دیپلم به دانشکده امام حسین (ع) اصفهان رفت. لیسانسش را در آنجا گرفت و هم زمان ازدواج کرد و خدا به او یک پسر داد که در زمان شهادت پدرش تنها چهار سال سن داشت و امسال اول دبیرستان است.
وقتی درسش تمام شده بود به او گفته بودند بیا و در فرودگاه تهران مشغول به کار شو که او گفته بود نه من شلوغی را دوست ندارم، من به شهر خودمان می‌روم. اسماعیل خودش شغلش را انتخاب کرد و من هم مخالفتی نکردم؛ اما فکر نمی‌کردم شهید شود.
بنده چهار دختر و دو پسر دارم که پسر دیگرم هم وارد سپاه شد و گفت می‌خواهم راه برادرم را ادامه دهم.
پدر اسماعیل نظامی بود به همین دلیل هم او در تهران به دنیا آمد، آن روزها نزدیک انقلاب بود و حکومت نظامی، وقتی رفتم دکتر گفتند به زودی فرزندت به دنیا می‌آید و وقتش که رسید زنگ بزنید آمبولانس شما را بیاورد، ما زنگ زدیم به آمبولانس؛ اما دیدیم نمی‌توانند بیایند، بنابراین با تاکسی رفتم بیمارستان اقبال تهران ساعتی نکشید که به دنیا آمد.
خصوصیات اخلاقی 
اخلاق پسرم نمونه بود و به همه کمک می‌کرد؛ البته نه از لحاظ مالی چون مالی نداشت، به من هم کمک می‌کرد.
موقعی که شهید شد پدر و مادرم بیشتر از ما ناراحت شدند چون خیلی هوای آن‌ها را داشت، مادرم می‌گوید وقتی از مدرسه می‌آمد اگر ظرف نشُسته‌ای را در ظرفشویی می‌دید آستین‌هایش را بالا می‌زد، آنها را می‌شست و می‌گفت امروز شام یا ناهار را من درست می‌کنم، تو استراحت کن، یا اگر می‌دید مادرم در حال لباس شستن است او را به کناری می‌برد و خودش لباس‌ها را می‌شست. هم چنین او همسایه فلجی داشت که به او کمک می‌کرد.
وقتی آمدیم زابل در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد، حتی همسر و فرزندش را هم با خود می‌برد.
حدود پنج ماه قبل از شهادت به گلزار شهدای شهرستان نیمروز آمدیم زیارت عاشورا خواندیم و بعد هم برای همه شهدا شمع روشن کرد.
مانند اسماعیل قربانی شد
هاجر آرژنگ با اشاره به قضیه قربانی شدن حضرت اسماعیل عنوان کرد: چون نام من هاجر بود، نام او را اسماعیل گذاشتم، او هم مانند اسماعیل قربانی شد.
در همان ابتدا که سر کار رفته بود همکارانش که او را دیده بودند به خاطر اخلاق و رفتار خوبش می‌گفتند فکر نمی‌کنیم اسماعیل بیشتر از 2-3 هفته بماند...
در روز شهادتش هم نوبت او نبوده که برود و باید یک سرباز می‌رفته؛ ولی به او می‌گوید تو سر پست بوده‌ای و خسته‌ای، تو بمان، من خودم می‌روم.
نشانی از حضرت زهرا
پسرم مانند حضرت زهرا(س) پهلو و دستش تیر خورده بود، یک بار هم در مسجد آجری که برای بسته شدن پنجره گذاشته بودند روی سرش افتاد و سرش شکاف برداشت و این دو نشانه را از ایشان داشت.
اسماعیل دو هفته بود که از دانشگاه امام‌حسین‌(ع) فارغ التحصیل شده بود، اشرار در مسیر حرکت بین زاهدان و خاش کمین زده بودند، و تیپی را که می‌خواسته از ایرانشهر به زاهدان بیاید در کمین آنها گرفتار می‌شود و 11 نفر از جمله اسماعیل به شهادت می‌رسند.
چادر خاکی حضرت زینب(س) و صبر زینبی
مادر شهید یزدان‌پور اظهار داشت: مدتی قبل از اینکه او شهید شود در عالم خواب دیدم که یک عرب یک لباس بلند سفیدی به من داد و گفت بیا این چادر را حضرت زینب(س) به تو داده‌اند، من در همان عالم خواب گفتم آیا این چادر بر سر حضرت زینب بوده؟ گفتند تو آن را بردار، اگر از کمر به پایین خار و خاشاک داشته باشد حتما همان چادر است و اگر تمیز باشد که نبوده. من چادر را گرفتم و دیدم که از کمر به پایین همه خار و خاشاک است، چادر را گرفتم و محکم در آغوش گرفتم و‌گریه کردم و گفتم این همان چادر است. من این خواب را نشانه این می‌دانم که خدا صبر شهادت پسرم را زودتر به من داده است. 
اطلاع از شهادت
وی در ادامه خاطرنشان کرد: پنج شنبه بود که شهید شده بود و جمعه به ما خبر دادند و گفتند بیا برویم زاهدان، پدر و مادر من هم به مکه رفته بودند و مردم را دعوت کرده بودیم و شنبه استقبال داشتیم، به یکی از اقوام زنگ زدیم که دعوتش کنیم گفت فرزندم تیر خورده و زخمی شده و در بیمارستان زاهدان هستم، غافل از اینکه پسر من هم با او بوده است.
چند ساعتی که گذشت همسرم گفت‌ای وای این دو تا با هم در یک محل سر کار بوده‌اند، زنگ بزنیم ببینیم حال اسماعیل چطور است، زنگ زدیم و او گفت حال اسماعیل خوب است، ماموریتی داشته و برای همین برای انجام آن رفته است. سرکارش هم زنگ زدیم، گفتند فلان جا است و خیالمان راحت شد. به برادرم که در زاهدان بود زنگ زدیم گفت یک اسماعیل هست اما فامیلی او زارعی است؛ ولی بعد به ما زنگ زدند و گفتند که زخمی شده که ما رفتیم دیدیم که شهید شده است.
امانت را تقدیم صاحبش کردیم
دوری فرزند برای انسان خیلی سخت است، اگر کسی حرف کوچکی به او بزند خیلی ناراحت می‌شویم، چه برسد به اینکه شهید شود؛ ولی این کار خداوند است، او فرزند را به عنوان امانت به ما داده و باید به خوبی از این امانت نگهداری کنیم، حال خدا خواسته آن را پس بگیرد، ما هم آن را تقدیم خدا کردیم.
نام شما
آدرس ايميل شما