تاریخ انتشار۱۴ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲:۳۴
کد مطلب : 63273
چهره فرهنگي و تاريخي مصر(قسمت سوم):

مصر در دوره حكومت مسلمانان

تنا-خاص
رافت و گذشت اسلام حتي مسيحيان مصر (اقباط) را به جهت عملكرد بد دو حاكم آخر بيزانس همگام با مسلمانان و در مقابل بيزانسي ها قرار داد
مصر در دوره حكومت مسلمانان

مسلمانان در ذي الحجه سال ۱۸ هـ /۶۳۹ م به شهر "عريش" رسيدند و آنجا را تصرف كردند ، آنگاه شروع به پيشروي كردند و در محرم سال ۱۹ هـ/ ژانويه ۶۴۰م با سپاه بيزانس درگير شدند، كه مسلمانان با فرماندهي عمر بن عاص پيروز شدند و قلب مصر را فتح كردند و سپاه اسلام به شهر "بلبيس" رسيد.
رافت و گذشت اسلام حتي مسيحيان مصر (اقباط) را به جهت علكرد بد دو حاكم آخر بيزانس همگام با مسلمانان و در مقابل بيزانسي ها قرار داد، به طوري كه كه گاهي به سربازان بيزانسي حمله مي كرند و آنها را به مسلمانان تسليم مي كردند بعد از درگيري و جنگ شديد كه حدود يك ماه به طول انجاميد ، مسلمانان كنترل "بلبيس" را كه حامي و پشتيبان بيزانس بود؛ به دست گرفتند . در جمادل الاولي سال ۱۹ هـ/مي ۶۴۰ م قلعه بابيلون را محاصره نمودند و در ماه رجب ۱۹هـ جولاي ۶۴۰ م پس از رسيدن نيروهاي كمكي آنجا را نيز گرفتند و غير از اسكندريه جاي ديگري در برابر مسلمانان باقي نماند. سپاه مسلمانان به طرف اسكندريه به راه افتادند و بيزانسي ها هم به جهت اين كه اين آخرين پايگاه آنها بود؛ كاملا آماده شده بودند ، مسلمانان ها به شدت به آنجا حمله كردند و مدافعان شهر را مجبور كردند تا تسليم شوند و جزيه بپردازند، عمر بن خطاب نيز پس از آگاهي از اين امر با آن موافقت نمود و در ذالقعده سال ۲۰ هـ /نوامبر ۶۴۲ م صلح نمودند و با اين كار مصر يكي از ايالت هاي دولت اسلامي گرديد. و بسياري از مردم به اسلام گرويدند در حالي كه قبطي ها در انجام امور دينيشان آزاد بودند.
دكتر ناصر الانصاري و ديگر محققان گويند " مصر بخش مهمي از سرزمين پهناور اسلامي گرديد كه همانند ديگر سرزمين هاي اسلامي ، احكام اسلام در آن اجرا مي شد و در رويدادهاي جهان اسلام شركت مي كردند. آنها در ماجراي خلیفه سوم عثمان بن عفان حضور داشتند و نيز در منازعات ميان علي و معاويه مشاركت كردند و همچنين در جنگ بين امويان و عبدالله بن زبير كه در حجاز مدعي خلافت بود و نيز در جدال نهايي ميان امويان و عباسيان نقش داشتند " .
در دوره خلافت عثمان بن عفان ۲۳-۳۵ هـ (۶۴۴-۶۵۶م) و نيز در دوره خلافت امام علي بن ابي طالب (ع) ۳۵-۴۰هـ۰۶۵۶-۶۶۱م) والياني به طور متوالي بر مصر حكومت مي كردند ، اين كار با غضب حكومت اسلامي از جانب معاويه بن ابوسفيان و خروج بنی امیه از مسير خلفاي راشدين به طرف سلطنت و پادشاهي و استمرار آن در دولت اموي از سال ۴۱هـ تا ۱۳۲هة(۶۱۱-۷۵۰) و پس از آن روي كار آمدن دولت عباسيان ادامه داشت، تا اين كه ابن طولون به مصر آمد.
در اين دوره مصر از طريق والي كه آينده پادشاه اموي يا عباسي بود اداره مي شد و والي امام جمعه و جماعت فرمانده لشكر و گاهي اوقات مسئول جمع آوري ماليات- در صورت تعيين نشدن مسئولي براي آن – بود.
اقتصاد مصر در آن زمان بر پايه كشاورزي بود و مهمترين محصولاتش گندم، پنبه،پاپيروس جهت ساختن كاغذ و صنايع سنتي همچون تجاري، سفالگري و ساخت ظروف شيشه اي بود.

مصر در زمان حكومت اين طولون و فرزندانش
والي مصر ماليات اين سرزمين را به عنوان ايالتي از ايالت هاي دولت اسلامي به مركز خلافت مي فرستاد. در سال ۲۵۴ههـ/۸۶۸ م خليفه وقت،"باكباك" را به عنوان والي مصر تعيين نمود، ولي او ترجيح داد تا در پايتخت بماند و دامادش "احمد بن طولون" را به مصر فرستاده تا به نيابت از او عهده دار كار شود و "باكباك" قبول كرد تا مبلغ معيني جهت خراج مصر به دارالخلافه بفرستد.
"احمد بن طولون" در ماه رمضان سال ۲۵۴هـ / سپتامبر ۸۶۸ م وارد فسطاط شد و ديري نپاييد كه "باكباك" از دنيا رفت و ولايت مصر به "ابن طولون" رسيد ، او سپاه بزرگي گرد آورد و مسجدي به نام خودش در فسطاط بنا كرد كه تا امروز پابرجاست. وي به جهت پرداخت مبالغي در امور خير و توزيع غذا و صدقات ميان مردم ، معروف و مشهور بود . "ابن طولون" پس از مرگش ثروتي حدود ده ميليون دينار و هفت هزار برده بر جاي گذاشت ، و وصيت كرد تا بعد از او پسرش "خمارويه" امارت را عهده دا شود و لشكر با او بيعت نمود . پادشاهي عباسي تلاش كرد تا مصر را به قلمرو دولت عباسيان بازگردانند ولي موفق نشدند ، تا اينكه با خواستگاري "معتضدبالله" خليفه عباسي ، از "قطرالندي" دختر "خمارويه" براي خودش و مهريه يك ميليون درهم، و ازدواج با او ، صلح بين آنها برقرار شد، و "معتضد" با صدور فرماني ولايت فرات تا برقه را به مدت سي سال به "خمارويه" داد با اين شرط كه "خمارويه" براي هر يك از سال هاي گذشته دويست هزار دينار و براي سال هاي آينده ، در هر سال سيصد هزار دينار به دارالخلافه بفرستد .
"خمارويه" در ذي الحجه سال ۲۸۳هـ/۸۹۶ م به دست برخي از خدمتكاران و اطرافيانش در دمشق كشته شد و پسرش "ابوالعساكر" جانشين او شد ، ولي او نيز كشته شد زيرا كوچك بود و كاري بلد نبود. در جمادي الاخر سال ۳۸۳ هـ برادرش  "هارون بن خمارويه" جانشين او شد اما او نيز بهتر از برادرش نبود، در اين حال خليفه عباسي با فرستادت محمد بن سليمان به عنوان نماينده خودش به مصر، اقدام به باز پس گيري مصر از طولونيان كرد. در همين زمان شيبان بن احمد بن طولون ، به پسر برادرش "هارون" حمله كرد و در ماه صفر سال ۲۹۲هـ/۹۰۴ م او را به قتل رساند، ولي نتوانست كاري انجام دهد چون سپاه عباسيان به مصر رسيدند و لشكر طولونيان هم به آنها پيوستند و با حكومت نه روزه "شيبان" ، دوره بني طولون به پايان رسيد و سرزمين مصر در دست عباسيان قرار گرفت. در دوره حكومت طولونيان كه ۳۸ سال به طول انجاميد آباداني و عمران در مصر بسيار شد.

دوره حكومت خاندان اخشيديه
دولت طولونيان به سال ۲۹۲هـ/۹۰۵ م ، در زمان خلافت "مكتفي بالله" به دست "محمد بن سليمان" سقوط كرد، اين نماينده عباسيان ، شهر "قطائع" را آتش زد و سپاهيانش "فسطاط" را غارت كردند و جان و مال زنان شهر را مباح دانستند و منكرات بسياري مرتكب شدند و باقيمانده خاندان اين طولون و سرداران آنها را زنداني كردند و با غل و زنجير به بغداد فرستادند.
پس از اين دوره ، خلفاي عباسي افرادي را براي استانداري مصر تعيين مي كردند ولي بي كفايتي والي ها باعث شد كه در طي حدود سي سال يعني از زمان سقوط طولونيان تا آمدن اخشيد، يازده والي بر مصر حكومت كنند. "محمد بن طغج اخشي" [ابوبكر محمد بن طغج بن جف] كه پدر بزرگ او "جف" از نزديكان " معتصم" عباسي بود، نزد "ابن بسطام" والي شام كار مي كرد و هنگامي ابن بسطام والي مصر شد و با او به مصر آمد و از فرماندهان لشكر وي گرديد و همراه والي با فاطميان كه دولتشان را در سال ۲۹۶هـ/۹۰۹ م در مغرب پايه گذاري كردند، جنگيد و چون در عقب راندن فاطميان موفق شد در سال ۳۲۳ هـ/۹۳۵ م از طرف خليفه عباسي ، استاندار مصر گرديد ، و خليفه دستور داد تا لقب "اخشيد" را كه بر پادشاه " فراعنه"اطلاق مي شد، به نامش اضافه كنند .
محمد بن طغج اخشيد در سال ۳۲۴هـ/۹۴۶ م در دمشق از دنيا رفت و ولايت را به دو فرزند كوچكش "انورجوره" و "علي" واگذار نمود و "كافور" غلام خود را سرپرست آنها كرد و به جهت خردسالي "انورجوره" كه در زمان مرگ پدرش چهارده سال داشت كافور – برده اي از حبشه يا نوبه از بردگان اخشيد - زمام امور را به دست گرفت و در مدت حكومت "انورجوره" حاكم حقيقي مصر بود . با مرگ "انورجوره" در سال ۳۴۹هـ/۶۹۰م ، برادرش "علي بن اخشيد" كه در آن زمان ۲۳ سال داشت ، همراه با كافور و فرماندهان لشكر ، امير مصر شد، و "مطيع" خليفه عباسي گشته تا او را والي مصر ، شام و حرمين نمود اما همچون قبل زمام امور به دست "كافور" بود. با مرگ علي در سال ۳۵۵هـ/۹۶۶ م مصر بدون امير شد و خليفه "كافور" را به امارت مصر منصوب نمود و او را "استاد ابوالمسك كافور" ناميد.
حكومت اخشيديان با آمدن "اخشيد" آغاز و تا وفات "كافور" در سال ۳۵۷هـ/۹۶۷ م ادامه يافت و با به هم ريختن اوضاع ، مصر پس از يك سال به دست فاطميان سقوط كرد.

مصر در زمان حكومت فاطميان
فاطميان منتسب به مذهب شيعه اسماعيلي بودند؛ دولتي را به رياست "عبيدالله مهدي" كه نسبش به محمد بن اسماعيل پسر امام جعفر صادق (ع) مي رسيد بنيان نهادند. آنها جهت گسترش دعوتشان در مغرب عربي و يمن فعاليت مي كردند تا اين كه در سال ۲۹۱ هـ/۹۰۳ م با رهبري "ابوعبدالله شيعي" يمني تبار دعوت مسلحانه را آغاز كردند و بر دولت اغالبه (بني اغلب) در تونس پيروز شدند و ابوعبدالله سلطان شيعه همه شهرهاي واقع در غرب شهر "قيروان" گرديد. از "ابوعبيدالله مهدي" امام گروه شيعي فاطميان كه در شهر "سليمه" در شام بود ، خواست تا به آنجا برود. 

در سال ۲۹۶ هـ/۹۰۸م پيروزي كامل به دست آمد و"عبيدالله مهدي" به شهر "رقاده" داخل شد، مردم شهر و اهالي قيروان به او خوش آمد گفتند و با او بيعت كردند به او لقب اميرالمومنين دادند .
در سال ۳۵۶هـ/۹۶۷ م "المعزلدين الله" خليفه فاطمي ، آماده شد تا مصر را فتح نمايد، بدين منظور "جوهر صقلي" سردار سپاه خود را به عنوان نماينده فرستاد. "جوهر" در ۳۵۸هـ/۹۶۹م از تونس خارج و بدون جنگ وارد اسكندريه شد، و پس از مصالحه با اهالي فسطاط، داخل اين شهر گرديد و چون در مصر اختلاف اديان و مذاهب وجود داشت متعهد به آزادي عقيده براي مصريان و مهيا نمودن احتياجات كشور گرديد. در شعبان ۳۵۸هـ/جولاي ۹۶۸م ساخت شهر قاهره، پايتخت جديد مصر را آغاز نمود كه اولين ساختمان آن، قصر بزرگ و سپس مكاني براي ديوان هاي حكومتي بود. پس از يك سال ، ساختمان مسجدالازهر [منسوب به حضرت زهرا دختر پيامبر(ص)] را شروع كرد و در ماه رمضان ۳۶۱هـ/‍ ژوئن ۹۷۲ م براي اقامه نماز گشايش يافت.
"جوهر صقلي " مدت چهار سال بر مصر حكومت كرد و در همان زمان شام و حجاز را به فتوحاتش افزود و آنگاه از خليفه فاطمي "المعزلدين الله" دعوت كرد تا به مصر بيايد، خليفه نيز در رمضان ۳۶۲هـ/ژوئن ۹۷۳ وارد مصر شد.
دولت فاطميان از ۳۵۸هـ/۹۶۹م تا ۵۶۷هـ/۱۱۷۱م، حدود دو قرن بر مصر حكومت كردند كه در اين مدت يازده نفر از آنها به خلافت رسيدند. اولين خليفه كه در زمان او الازهر تاسيس شد ، "المعزلدين الله" بود كه از سال ۳۶۲هـ حكومت كرد، پس از او پسرش "العزيزبالله" ابومنصور نزار"(۳۶۵-۳۸۶ هـ) ، سپس فرزندش "الحاكم بامرالله(۳۸۶ ۴۱۱هـ) كه چون كودك بود مربي و استادش ، "برجوان" متولي خلافت گرديد و او صاحب قدرت بود تا اين كه در سال ۳۹۰هـ/۱۰۰۰م به دست "الحاكم بامرالله" به قتل رسيد . آنگاه پسرش "الظاهر لاعزاز دين الله" (۴۱۱-۴۲۷هـ) و سپس فزندش "المستنصربالله" ابوتميم (۴۲۷هـ/۱۰۳۵م-۴۸۷هـ/۱۰۹۴م) حدود ۶۰ سال حكومت كرد كه اين طولاني ترين مدت خلافت فاطميان بود و پس از آن دولت فاطمي ضعيف شد. آخرين خليفه فاطمي "عاضد" بود كه در زمان او دولت فاطميان ،شامل مصر ، شمال افريقا، شام ،يمن،حجاز و موصل مي شد و حتي به مدت يك سال بر روي منابر بغداد پايتخت عباسيان [كه رقيب آنها بودند] ، براي خلفاي فاطمي دعا مي كردند. بعد از اين شام از دست فاطميان خارج شد و به دست ترك ها ي سلجوقي با فرماندهي "نورالدين محمود زنكي " افتاد ، و "عاضد" كه وزرايش را يكي پس از ديگري به قتل رسانده بود؛ غير از " صلاح الدين" كسي را نيافت تا وزارت را به او بدهد، صلاح الدين يكي از فرماندهان سپاه سلجوقيان بود كه تسليم خلفاي عباسي در بغداد بودند، ولي او با هر دو طرف عباسيان و فاطميان رفتاري حكيمانه داشت. نورالدين زنكي، صلاح الدين را تشويق مي كرد تا دولت فاطميان شيعي را براندازد، صلاح الدين نيز ياران خليفه از قضات و فرماندهان لشكر و درباريان را از بين برد و بر روي منابر براي خليفه عباسي دعا نمود. هنوز يك هفته از قطع خطبه به نام فاطميان نگذشته بود كه "عاضد" در گذشت و با مرگ او دولت فاطميان در مصر به پايان رسيد. دولت فاطميان براي عمران و آباداني و ارتقاء مدیريت ، ديوان ها ، ارتش و ناوگان جنگي و شرطه تلاش بسياري كرد.

مصر در دوره دولت ايوبيان
"صلاح الدين يوسف بن نجم الدين ايوب" سني مذهب كه از جانب خليفه فاطمي "عاضد" به منصب وزارت- بدون گذاشتن فرق ميان پيروان مذاهب – گمارده شده بود و مورد اطمينان خليفه بود،  بعضی از مؤرخان بر این باورند که ایشان به خليفه خيانت كرد و پس از مرگ "عاضد" حكومت را به دست گرفت و هر آنچه در ارتباط با مذهب شيعه بود از بين برد، و حتي "حي علي خير العمل " را از اذان حذف كرد و دستور داد تا بر روي منابر به نام ، خلفای راشدین ـ ابوبكر و عمر و عثمان ـ خطبه نخوانند، او همه قضات شيعه را عزل كرد و با قدرت و به زور مذهب شافعي را مذهب رسمي اعلام كرد.
"صلاح الدين" در آغاز حكومت ،"بهاءالدين قراقوش" را بر منصب قضاوت تعيين كرد، او سكه در گردش و نيز رنگ پرچم را به رنگ سياه كه شعار دولت عباسي بود، تغيير داد، و خطيبان هم لباس سيه مي پوشيدند كه این لباسها  از بغداد بطور  مخصوص آنها فرستاده مي شد، به اين ترتيب مصر اسماً و نه در عمل ، تابع دولت عباسي شد.
حكومت اين سلسله حدود ۸۰ سال (۵۶۷-۶۴۸هـ/۱۱۷۱-۱۲۵۰م) به طول انجاميد كه در اين مدت هشت نفر حكومت كردند. اولين حاكم"صلاح الدين يوسف بن نجد الدين ايوب"(۵۶۷-۵۸۹هـ) بود، پس از او پسرش "عزيزعمادالدين ابوالفتح عثمان" (۵۹۵هـ/۱۱۹۹م) و سپس فرزندش "منصور ناصرالدين محمد" به حكومت رسيدند . از آنجا كه حاكم جديد كودكي نه سال و نيمه بود، اتابك بهاد الدين قراقوش امور حكومت را به دست گرفت و بر دولت مسلط شد، ولي با وقوع اختلاف ميان امراء دولت درباره او، كارش به "افضل علي بن صلاح الدين" عموي حاكم، واگذار شد، اما به آمدن عموي حاكم و به دست گرفتن امور نيز اوضاع آرام نشد و درگيري ميان "افضل" و عمويش "عادل" آغاز شد كه سرانجام "عادل" پيروز شد و وارد مصر گرديد، او منصور " را از سلطنت برداشت و ۱۹ سال مستبدانه در سرزمين مصر و شام حكومت كرد. با مرگ "عادل" در ۶۱۵هـ/۱۲۱۹م پسرش"كامل ناصرالدين محمد" بر تخت نشست و او اولين فرد از ساكنان قلعه اي بود كه صلاح الدين پايه و اساس آن را گذاشته بود تا مقر جديد حكوت گردد . پس از مرگ "كامل" در سال ۶۳۵هـ/۱۲۳۹م فرزندش "سيف الدين ابوبكر" جانشين او شد اما او بعد از دو سال از دنيا رفت و برادرش "صالح نجم الدين ابوالفتح ايوب بن كامل" به حكومت رسيد. "صالح" در مدت حكومتش كه ۹ سال بود؛ بر مكه نيز فرمانروايي داشت و به سرزمين يمن حمله كرد. او در اثناء جنگ هفتم صليبي قبل از درگيري كه پادشاه فرانسه "لوئي نهم" در آن به اسارت درآمد ، درگذشت و در خانه ابن لقمان در منصوره گذاشته شد. هنگامي كه "صالح ايوب" از دنيا رفت همسرش "شجره الدر" [مادر فرزندش "خليل" ] بدون اين كه كسي متوجه شود به قلعه "الضوه" آمد و با مخفي نگه داشتن مرگ شوهرش ، زمام امور را به دست گرفت. اوضاع به همين صورت مي گذشت و مردم گمان مي كردند كه پادشاه مريض است تا اين كه "توران شاه" فرزند "صالح ايوب" را از حصن "كيفا" نزديكي عراق فراخواند و زمام امور را به او سپرد. ولي "توران شاه" كه زندگيش غرق در لهو و لعب و شراب بود و با "شجره الدر" بيوه پدرش اختلاف پيدا كرده بود؛ در سال ۶۴۸هـ/۱۲۵۰ م بعد از دو ماه حكومت ، به دست مماليك پدرش كشته شد، و با قتل او دوران حكومت ايوبيان در مصر به پايان رسيد.
بعضی از مؤرخان معتقدندمهم ترين كارهاي ايوبيان، از بين بردن دولت فاطميان و تغيير مذهب شيعه آنها با زور شمشير و بازگردان مصر به زير سلطه عباسيان بود.

دوران حكومت مماليك بر مصر
دولت مماليك از دو سلسله تشكيل شده بود، سلسله اول كه مماليك بحري نام داشتند از سال ۶۴۸هـ/۱۲۵۰م تا ۷۸۴هـ/۱۳۲۸م حكومت كردند. بعد از اين سلسله ۹۲۳هـ/۱۵۱۷م مماليك برجي يا چركسي به حكومت رسيدند. در سال ۱۵۷۱ م مصر توسط عثماني فتح شد در زمان وي مماليك در حكومت عثماني نيز داخل شدند و علاوه بر دو قرن سابق ، سه قرن ديگر هم حكومت كردند، اما هنگامي كه محمد علي پاشاي كبير والي مصر شد مماليك را در سال ۱۸۱۱ م در كشتار مشهور قلعه از بين برد.
پس از اين كه خلفاي عباسي ايرانيان را كنار گذاشتند ؛ به ترك ها روي آوردند ، با اين گمان كه ترك ها به قدرت و حكومت طمع ندارند. اين فكر سرآغاز به كارگيري تعداد زيادي از مماليك در زمان دولت طولونيان(۲۵۴هـ/۸۶۸م-۲۹۲هـ/۹۰۵م) در مصر شد، به طوري كه احمد بن طولون مماليك را خريداري مي كرد تا با آنها لشكرش را نيرومند و قوي سازد، كه در آن زمان تعداد آنها به بيست و چهار هزار مملوك رسيد. در زمان اخشيديان(۳۲۳هـ/۹۳۵م-۳۵۸هـ۹۶۹م) بيشتر افراد سپاه از ترك ها بودند و تعداد مماليك هشت هزار نفر بود. فاطميان نيز در دوارن حكومتشان (۳۵۸هـ/۹۶۹م-۵۶۷هـ/۱۱۷۱م) مماليك را به كار گماردند، ايوبيان هم تا سال ۶۵۰هـ/۱۲۵۲م مماليك را به كار گرفتند و براي آنها پادگان هايي در جزيزه "روضه" بنا كردند و نسبت به درياي [رود نيل] كه جزيره را احاطه كرده بود؛ نام مماليك بحري بر آنها گذاشتند اين مماليك مخلوطي از نژادهاي ترك، چركسي ، رومي،روسي،كرد و تعداد كمي از اروپاييان بودند.
مماليك گروهي جيره خوار بودند، كه در مصر به طور مستقل زندگي مي كردند و با هيچكس ازدواج نمي كردند و به "ظاهر بيبرس بندقداري علايي صالحي" اولين صاحب و استادش ، كه بعدا ملقب به "ظاهر " شد منسوب بودند.
بعد از وفات "نجم الدين ايوب" همسرش "شجره الدر" تا آمدن فرزند و ولي عهد او "توران شاه" كه در خارج مصر در حصن كيفا نزديك عراق بود، مرگ وي را مخفي نگه داشت و دستورات حكومتي را با مهر تقلبي از جانب سلطان متوفي صادر مي كرد. پس از آمدن "توران شاه" به مصر "شجره الدر" زمام امور را به او سپرد ولي مماليك حاكم جديد را به قتل رساندند، بزرگان حكومت ، "شجره الدر" را پادشاه مصر كردند و به او لقب "عصمت الدين شجره الملك" دادند و با عنوان ملكه مسلمان و مادر پادشاه" خليل" برايش بر روي منابر دعا مي كردند، اما "مستعصم بالله" خليفه عباسي از اين كار مصريان عصباني شد و به آنها پيغام داد كه يك مرد والي آنها شود يا او يك نفر را براي حكومت بر آنها مي فرستد. ياران و دوستان ملكه "شجره الدر" اشاره كردند كه ملكه با "عضدالدين ايبك ترمان" [اتابك عسكر] ازدواج كند و امور حكومت را به دست او بدهد و با اين كار تخت سلطنت را در خانه اش نگهدارد. ملكه اين فكر را پذيرفت و بعد از ۸۰ روز فرمانروايي ، از سلطنت مصر كنار رفت و آن را به شوهرش واگذار كرد. ولي ناآرامي و اغتشاش هايي روي داد و حكومتي جديد با سلطاني ديگر از سلسله ايوبيان به نام " اشرف مظفرالدين موسي" شش ساله به وجود آمد و دو سلطان در يك زمان حكومت مي كردند. اما اين وضع زياد دوام نيافت چون "ايبك" اقدام به كنار گذاشتن "اشرف" كرد و نام او را از خطبه هاي نماز جمعه انداخت و او را دستگير و در قلعه "جبل" زنداني كرد و در سال ۶۵۰هـ/۱۲۵۲م وي را نزد عموهايش فرستاد . آنگاه از خليفه عباسي درخواست خلعت و احترام كرد؛ همان كاري كه خليفه براي واليان قبلي مصر انجام مي داد و حكومت را قانوني بشناسد. بعد از كشته شدن "ايبك" پسرش، ملقب به"منصور" كه يازده سال داشت با كمك وزير پدرش "امير يوسف قطز" به حكومت رسيد ولي اوضاع بعد از تهديدهاي "هلاكو" براي حمله به مصر ناآرام شد، و سيف الدين" در سال ۶۵۸هـ/۱۲۵۹م ، "منصور" را زنداني كرد و خودش را سلطان مصر اعلام كرد و ملقب به "مظفر" گرديد، و پس از اين كه مغول ها بغداد را به تصرف درآوردند و "مستعصم بالله" خليفه عباسي را به قتل رساندند و دولت عباسيان را از بين بردند و به حلب و دمشق رسيدند، در سال ۶۵۸هـ/۱۲۶۰م با مغول ها جنگيد و در جنگ "عين جالوت" آنها را شكست داد و بر آنها پيروز شد. "قطز" هنگام بازگشت پيروزمندانه به مصر، به دست گروه ديگري از مماليك به رهبري امير "ركن الدين بيبرس" كشته شد ، "بيبرس" كه در زمان حكومت "ايبك" به هنگام آشكار شدن تلاشش براي قتل "ايبك" به بعضي از يارانش از مصر فرار كرده بود، در زمان حكومت "قطز" با استقبال حاكم به مصر بازگشت ولي با گروهي براي قتل "قطز" توافق كردند و پس از كشتن او، "بيبرس" را حاكم مصر اعلام كردند.
در همين زمان مردي پيدا شد كه ادعا مي كرد "احمد بن امام ظاهر بن امام ناصر عباسي" است، بنابراين پس از اين كه شهود گواهي دادند كه نسبت اين شخص به "عباس بن عبدالمطلب" مي رسد ، "ظاهرا بيبرس" از حكومت كنار رفت و حكومت را به اين شخص واگذار نمود و با خليفه جديد بيعت كردند . اما به جهت جواب اين كار "بيبرس" نسبت به عباسيان ، خليفه فرماني مبني بر واگذاري حكومت مصر به "بيبرس" صادر نمود و خليفه عباسي در ظاهر حاكم مصر گرديد. خلافت عباسيان در مصر بيشتر از دو قرن و نيم بر پا بود تا اين كه "سطان سليم اول" حاكم عثماني مصر را فتح نمود و در سال ۹۳۲هـ/۱۵۱۷ م خلافت از خاندان عباسيان به عثمانيان انتقال يافت.
بعد از روي كار آمدن دولت عثماني ، دوره مماليك با سلسله مماليك بحري بود كه از سال ۶۴۸هـ/۱۲۵۰م تا ۷۸۴هـ/۱۳۸۲م ، حكومت كردند و سلسله دوم مماليك پس از اينها ، سلسله مماليك برجي و چركسي بودند كه تا سال ۹۳۲هـ/۱۵۷۱ م بر سر كار بودند. بعد از "بيبرس" بيست و دو نفر از سلاطين آنها حكومت كردند كه دو تن از آنها ، از فرزندان بيبرس بودند. دولت مماليك بحري ۱۳۲ سال و بعد از آن دولت مماليك برجي و چركسي ۱۳۴ سال ادامه داشت.

مصر در زمان حكومت ترك هاي عثماني تا انقلاب ۱۹۵۲
عثماني ها شاخه اي از نژاد مغول هستند و مغول ها از قوم تاتار مي باشند كه دولت آنها در اوائل قرن سيزدهم ميلادي (هفتم هجري) به وجود آمد. مغول ها دولتي بي دين تحت رهبري "چنگيزخان" ، و سپس نوه اش"هلاكو" بودند كه قلمرو فتوحاتشان را توسعه دادند و دولت سلجوقيان و عباسيان را در بغداد از بين بردند. پايه گذار دولت عثمان "عثمان بن ارطغل" بود و سپس "اورخان بن عثمان جانشين اوشد. "اورخان" لشكري متشكل از شش هزار نفر از اسيران درست كرد و آنها را "انكشري"(نيروي تازه يا گروه جديد) ناميد و به وسيله آنها قلمرو حكومتيش را توسعه داد. اين لشكر در زمان "محمد دوم" توانست بر سپاه امپراتوري روم شرقي در بيزانس پيروز شود و در سال ۱۴۵۲م در زمان امپراتور "قسطنطين دوازدهم"،"قسطنطنيه" پايتخت آنها را تصرف كند و از همان زمان "قسطنطنيه" پايتخت دولت عثماني گرديد. مصر نيز بعد از درگيري هاي شديد ميان سپاهيان "سلطان سليم" و لشكر كوچك مماليك و دخول "سلطان سليم" به قاهره و الحاق مصر به دولت عثماني، يكي از اين ايالت هاي عثماني گرديد. "سلطان سليم" تمام فرزندان سلاطين و امراء مماليك را از مصر به "قسطنطنيه" تبعيد كرد، و اصحاب حرف و صنايع از هر گروهي را به پايتختش منتقل نمود، همچنين "متوكل" خليفه عباسي قاهره را زنداني نمود و مجبورش كرد تا به نفع او از خلافت كناره گيرد. "سلطان سليم" قدرت را در سه مركز قرار داد تا بدين وسيله بتواند بر امور تسلط داشه باشد؛ اين سه مركز عبارت بودند از :
۱- والي كه نماينده سلطان بود.
۲- قواي نظامي كه يك فرمانده كل داشتند و شورايي متشكل از افراد لشكر تا به والي كمك كنند و يا از آنچه به مصلحت كشور نيست جلوگيري نمايند.
۳- مماليك كه آنها را براي اداره ايالت هاي خارج از پايتخت كه ۲۴ ايالت بود و "سنجق" (بخش) ناميده مي شد، معين مي كردند و آنها مي توانستند تا رتبه "پاشا" بالا بروند.
پس از "سلطان سليم" ، "سلطان قانوني" بر سر كار آمد و نزديك ۲۸۱ سال كه مدت حكومت عثمانيان بر مصر بود؛ وضعيت به همين صورت بود، و در اين مدت ۱۳۸ والي حكومت كردند، و بعد از جنگ ميان دولت عثماني و روسيه ، در سال ۱۱۸۲هـ/۱۷۶۸م يكي از مماليك به نام "علي بيك كبير" به پا خاست و زمام امور حكومت را به دست گرفت و استقلال مصر را اعلام كرد. "علي بيك" با فرمانده سپاهيانش كه پيروز شده بود و صدر اعظم به عنوان پاداش به او لقب "شيخ بلد" داده بود، اختلاف پيدا كرد ، و اوضاع تا آغاز حمله فرانسوي ها در سال ۱۲۱۳هـ/۱۷۹۸م به فرماندهي ناپلئون ناآرام بود، ناپلئون در سال ۱۷۹۹ م پس از جنگ شام، به فرانسه بازگشت و ژنرال "كليبر" را در مصر گذاشت؛ كه در ۱۴ ژوئن ۱۸۰۰ م به دست "سليمان حلبي" كشته شد، در سال ۱۸۰۱ م ناوگان نظامي بريتانيا و عثماني براي بيرون راندن فرانسوي ها هم پيمان شدند، سپاه فرانسه نيز تسليم شدند و در ۱۵ اكتبر ۱۸۰۱ م از مصر عقب نشيني كردند و دوباره مصر به دست عثماني ها و مماليك افتاد، و "محمد علي پاشاي كبير" بر نيروهاي عثماني [كه مصر را حق خودشان مي دانستند] و نيروهاي بريتانيا كه به دنبال اشغال مصر بودند] پيروز شد و بر مصر مسلط گرديد و سه سال و دو ماه بر مصر حكومت كرد. "محمد علي" به سال ۱۷۶۹م در شهر "قوله" در مقدونيه به دنيا آمد ، او در ارتش مشغول به كار بود و با زن مطلقه اي كه ثروت فراواني داشت ازدواج كرد و داراي فرزنداني به نام هاي ابراهيم، طوسون و اسماعيل شد و به تجارت تنباكو اشتغال داشت. پس از آن به ارتش بازگشت و صلاحيت او در سپاه عثماني در جنگ با فرانسوي ها آشكار شد و رضايت بسياري از مردم به دست آورد و همين امر سبب شد تا دانشمندان و نويسندگان ، او را به جاي "خسرو پاشا" كه از ولايت مصر برداشته بودند ، والي مصر نمايند، در سال ۱۸۰۵ م، صدر اعظم نيز در پاسخ به توده هاي مردم، فرمان ولايت "محمد علي" بر حكومت مصر را صادر كرد. او در سال ۱۸۱۱م مماليك را به كلي از بين برد. در سال ۱۸۴۰ م ميان دولت هاي انگليس ، روسيه ،اتريش و دولت عثماني پيماني منعقد شد و به موجب اين پيمان ، به "محمد علي" مقام نيابت پادشاه در مصر داده شد، و از آن هنگام حكومت موروثي گرديد. در سال ۱۸۴۸م "محمد علي" مريض شد ، او با صدور فرماني فرزندش "ابراهيم پاشا" را به عنوان والي مصر تعيين نمود، "ابراهيم پاشا" هفت ماه و نيم بعد درگذشت و "عباس اول" نوه "محمد علي" و پسر برادر "ابراهيم" مدت پنج سال والي مصر گرديد، او در جولاي ۱۸۵۴م به قتل رسيد و عمويش "سعيد" پسر "محمد علي" جانشين وي شد كه در ژانويه ۱۸۶۲ م درگذشت، پس از او "اسماعيل" پسر "ابراهيم" – نوه "محمد علي" – حاكم شد كه براي استقلال مصر از دولت عثماني تلاش نمود و توانست لقب "خديو" مصر را به دست آورد ، و سلطنت را در فرزندش موروثي نمايد. "اسماعيل" در ۲۶ ژوئن ۱۸۷۹ م از حكومت برداشته شد و فرزندش "توفيق پاشا" خديو مصر گرديد .
در سال ۱۸۸۲ م انقلاب "اعرابي" شكل گرفت كه نتيجه آن اشغال مصر توسط انگليس بود، در ۱۱ ژوئن سال ۱۸۸۲ انقلابي مردمي در اسكندريه آغاز شد كه به دنبال كشتار در اسكندريه به وجود آمد ، ماجرا از اين قرار بود كه مردي از اهالي جزيره مالت كه از رعاياي دولت انگليس بودند؛ از يك مصري به نام "عجّان"الاغي را كرايه كرد و از صبح تا ظهر با آن دور شهر گردش كرد و جز يك "قرش صاغ" نپرداخت،اين امر موجب مشاجره ميان آن دو شد و مالتي با چاقو به مرد مصري حمله كرد و او را كشت و خودش فرار كرد و داخل خانه اي پنهان شد، هنگامي كه مصريان بر آشفتندمالتي ها به روي آنها آتش گشودند كه در نتيجه آن ، بسياري از مردم كشته و مجروح شدند. مردم نيز به تلافي آن با عصا و چماق اروپاييان را زدند و پس از حوادث بسيار، درگيري ميان سپاه تحت فرماندهي "احمد اعرابي" و انگليسي ها رخ داد كه با خيانت حكومت مصر، انگليس توانست بر امور تسلط يابد و "اعرابي" را دستگير كند، آنگاه او را به جزيره سيلان تبعيد كردند و بر مصر سيطره يافتند.
در ژانويه ۱۸۹۲م "خديو توفيق" درگذشت و فرزند بزرگش "عباس حلمي" به دستور صدر اعظم در استانبول والي مصر شد كه حق گرفتن جزيه سالانه بالغ بر هفتصد و پنجاه هزار ليره عثماني برابر با ششصد و هشتاد هزار ليره مصري را داشت. ولي نماينده بريتانياي اشغالگر كه به نام حمايت از مصر آمده بود، عملا حاكم بود و پس از وقوع جنگ جهاني اول، انگليس بر ضد آلمان كه اتريش و مجارستان با او متحد شده بودند، وارد جنگ شد. در پنجم آگوست ۱۹۱۴ م مصر يك كشور اشغال شده بود و در نوامبر ۱۹۱۴ م جنگ ميان تركيه و روسيه رخ داد و تركيه نيز به آلمان پيوست. بريتانيا فرماني صادر كرد كه به موجب آن از مصر به صورت رسمي و آشكارا حمايت كند، و "حسين كامل" سلطان جديد مصر گرديد ولي او در سال ۱۹۱۷م درگذشت و فرزندش نيز نپذيرفت تا جانشين وي گردد ، بنابراين "احمد" برادر كوچكتر "حسين كامل" – پسر "خديو اسماعيل" – حاكم جديد مصر شد . در نوامبر سال ۱۹۱۸ م جنگ با پيروزي انگليس و متحدانش به پايان رسيد ؛ اما انگليس علي رغم وعده اش درباره خروج از مصر در صورت پيروزي ، در مصر باقي ماند كه اين امر باعث شعله ور شدن آتش انقلاب ۱۹۱۹ م شد، اين انقلاب در نهم مارس از دانشگاه آغاز شد و با دستگيري حدود ۳۰۰ دانشجو توسط نيروهاي انگليسي ، انقلاب شعله ور شد ، اين مسئله ژنرال درنده خوي انگليسي "لمبي" مشهور به خشونت را برانگيخت تا انقلاب را سركوب كند، او "سعد زغلول" را آزاد كرد تا همراه هيئتي براي شركت در كنفرانس صلح به فرانسه برود. انقلاب تا ۲۸ فوريه ۱۹۲۳ م ادامه يافت تا اين كه دولت بريتانيا اعلام كرد حمايت از مصر به پايان رسيده و استقلال مصر را به رسميت شناخت ؛ البته با اين شرط كه منافع امپراتوري بريتانيا را تامين نمايد و لقب خديو به پادشاه تبديل شود. در ۹ آوريل ۱۹۲۳ م فرماني براي تدوين قانون اساسي مصر صادر شد، و در ۳۰ مارس ۱۹۲۳ م "سعد زغلول" را آزاد كردند تا به كشورش بازگردد، او به مدت ۱۰ ماه در منصب نخست وزيري بود و مدتي نيز رياست پارلمان را بر عهده داشت.
"ملك فواد" پادشاه مصر در ۲۸ آوريل ۱۹۳۶م درگذشت و فرزندش "فاروق" جانشين وي گرديد، او در انگليس به تحصيل مشغول بود و هنوز به سن رشد نرسيده بود ؛ بنابراين اداره كشور به شوراي حكومت واگذار گرديد كه تا ۹ جولاي ۱۹۳۷ م ادامه يافت، در اين زمان قواي قانونگذاري به "فاروق" تسليم شد و حكومت او تا ۲۳ جولاي ۱۹۵۲م كه حكومت از سلطنتي به جمهوري تغيير يافت، ادامه پيدا كرد. پس از تغيير شيوه حكومت، سرلشكر محمد نجيب رئيس جمهور شد ولي طولي نكشيد كه سرهنگ جمال عبدالناصر به رياست جمهوري رسيد. او و همراهانش در اواخر سال ۱۹۴۹م به ادعاي خودشان تشكل افسران آزاد را به وجود آوردند و سرهنگ جمال عبدالناصر ، خلبان جمال سالم، سرهنگ دوم زكريا محي الدين ، سرگرد صلاح سالم ، سرگرد عبالحكيم عامر ، خلبان عبداللطيف بغداد، سرهنگ دوم انور سادات ، سرهنگ دوم حسين الشافعي ، سرگرد كمال الدين حسين، فرمانده تيپ حسن ابراهيم و سرگرد خالد محي الدين به اين تشكلات پيوستند و در سال ۱۹۵۰ م "جمال عبدالناصر" به عنوان رئيس اين تشكل انتخاب گرديد.

خاتمه
در انتهاي سخن لازم است عمق  فرهنگ مصر را دريابيم و جوانب آن را بررسي نماييم و در بخش ها و موضوعات آن خصوصا در بخش ديني و اعتقادي توجه بيشتري مبذول داريم. موضوع ديگري كه ذكر آن لازم است اين كه با آمدن ناپلئون بناپارت به مصر در سال ۱۷۹۸م و آوردن دستگاه چاپ به همراه خودش و آمدن دانشمندان ، جامعه مصر جهش هاي علمي و فرهنگي كرد و باعث نزديكي به غرب گرديد، اما خصوصیات و حالت عمومي جامعه همان خصوصیات شرقي بود، هر چند برخي از متفكران لائيك مصري خواستار كرنش مصر و فرهنگ آن در مقابل انديشه و فرهنگ غربي بودند ولي به دلايلي در محقق ساختن اين موضوع شكست خوردند ، از جمله اين امور مي توان به موارد زير اشاره كرد:
أ‌. دين اسلام و تمدن و فرهنگ و  اسلامي كه در قلوب و انديشه و اعمال مردم ريشه دوانده بود و ارتباط قوي و محكم ملت مصر با اين امور، عامل اساسي بود تا اين كه جامعه و فرهنگ مصر تغيير چندانی نكند و در شمار فرهنگ جنوب اروپا در نيايد.
ب‌. طبيعت و صفات شرقي مسلط بر جامعه و دولت مصر به عنوان ديوار و مانعي بزرگ در برابر اين خواسته لائيك ها بود.
ت‌. مشكل اساسي ديگر اين بود كه نظام سياسي و مديريتي حاكم بر مصر هيچ تناسبي با نظام سياسي اروپا نداشت . تجربه تركيه نشان دهنده خواست تركيه به جدايي از آسيا و پيوستن به اروپا مي باشد در حالي كه اروپا با دلايل مختلف اين موضوع را نپذيرفته است.
تحولات و رويدادهاي بسياري كه در قرن بيستم مصر را فرا گرفت ؛ تغيير و تحول فرهنگي جديدي را حتي در انديشيدن و اختلاف نظر ميان فرهيختگان مصري به وجود آورد [كه در مبحث بعدي به آن مي پردازيم] از جمله اين رويداد ها مي توان از موارد زير نام برد:
۱. ورود انگليس و فرانسه به كشور مصر و استعمار آن از طرف اين دولت و تاراج منابع و ذخاير اين سرزمين و به فساد كشيدن بسياري از مردم با نشر عادات و روش هاي زشت و غير اخلاقي غربي براي تخريب ملت مسلمان مصر
۲. وقوع كودتاهاي نظامي و فكري از سال ۱۹۵۲ تا امروز و تغيير نظام هاي سياسي و اقتصادي حاكم و تغيير قوانين. در اين فعل و انفعالات منابع قانون اساسي مصر، روش هاي آموزشي نظام هاي اقتصادي به سرمايه داري و سوسياليسم ، نظام بازار و اموري ديگر تغيير يافت و اين امور به شكلي غير اقعي و مخالف با اعتقادات اسلامي مردم مصر انجام شد.
۳. عدم آزادي سياسي در مصر از هنگام حكومت پادشاهي در زمان حكومت ملك فواد و پسرش و ملك فاروق و پس از آن در دوره حكومت هاي جمهوري  كه با مردم و انديشه ها و اعتقادات آنها بازي مي كردند، همچنين به وجود آوردن بحران هاي روحي و درگيري هاي فكري و نظري ميان مردم، همان چيزي بود كه حاكمان چنگ انداخته بر جان مردم با زور و ارعاب و قدرت آن را مي خواستند.
۴. تهاجم فرهنگي غرب با شكل هاي متفاوت از طريق احزاب لائيك جيره خوار يا دانشگاه هاي خارجي، مدارس ، رسانه هاي ارتباط جمعي و سينما و امثال آن وسايل تبليغاتي.
۵. خط مشي وضع شده براي كشور كه مطابق با طرح ها و برنامه هاي پيش بيني شده است ، در خدمت ملت مصر و اهداف و اعتقادات ملت مصر نبود بلكه در خدمت سياست هاي حكومت ، كه اين سياست ها كرنش و خضوع كشور را در برابر دولت هاي اسكتبار جهاني كه دشمنان ملت مصر مي باشند، به دنبال داشت.
متاسفانه وجود اين امور ، فرهنگ مصر را فرهنگي آميخته از امور گوناگون كرده كه هويت و عنواني ندارد. بنابراين نمي توان گفت كه فرهنگ مصر ، فرهنگي اسلامي است؛ علي رغم اين كه ۹۲% از مردم مسلمان هستند و نمي توان گفت كه غربي يا شرقي يا عربي يا فرهنگ ديگري با حدود خاصي است، و اين موضوعي بسيار عجيب و تامل برانگيز است.


منابع
۱- تاريخ الاسلام السياسي و الديني و الثقافي و الجتماعي /دكتر حسن ابراهيم حسن
۲- تاريخ الحركه القوميه في مصر/عبدالرحمن الرافعي
۳- تاريخ الحضاره المصريه /دكتر حسين مونس
۴- تاريخ مصر/هند اسكندر عمون
۵- تاريخ مصر في عصر البطالمه/دكتر ابراهيم نصحي
۶- تاريخ مصر القديمه / دكتر ابراهيم نصحي
۷- تاريخ المماليك البحريه/دكتر علي ابراهيم حسن
۸- الظاهر بيبرس و حضاره مصر في عصره /دكتر محمد جمال سرور
۹- المجمل في تاريخ مصر /دكتر ناصر الانصاري
۱۰- مصر البيزنطيه / دكتر السيد الباز العريني
۱۱- مصر و الشرق الادني القديم/دكتر نجيب ميخائيل ابراهيم
۱۲- موسوعة حكام مصر /دكتر ناصر الانصاري

لیث زنگنه

نام شما
آدرس ايميل شما